![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
هر روز بار سخت گناهی نکرده را بر دوش می کشد تن بی جان شاعری !
مدتی ست تا میام حرف بزنم نفس کم میارم پس سکوت می کنم سکوتی به رنگِ ...
با اشک با لبخند به تو که خاطره هامو به همیشه می بری!
به خاطر تمام دیر کردهام :
قهوه ی ترک تلخ بود و غلیظ ، چشم هایـت به جـــان مـن افتاد هی مچـالـه شدم درون خـــودم ، اسم تو بــر زبــان مـن افتــاد دل ِ تنگم گرفته دور از تو، توی این شهـــر سنـگـی کـوچــک قرص ماه/ی کاملت در حوض یک شـب از آسمـــان من افتاد شمس تبـریـز من تـو هستی تـو، بــی تـوتنهــاتریـن غزلخوانـم در من این عشق را به پـا کردی شـور تـو در جهــان من افتـاد قهـوه ی تـرک چشــم هــــای تـــو و طعم تند تمشک لب هایت وسوسه تا شروع شد از تو خوره شـد هـی به جـان مـن افتــاد غزلم شـور دل سپـردن هاست غزلـم عاصـی از نبـودن هاست سرد شد ایـن غـزل نمـی خـوانی ؟ طعم شعر از دهان من افتاد
***
دلـیــــل ایـنـهـمـــه بـغـض !عقـده های سرطانی کـــه دوستـت دارم را بـــه او بـفـهــمـــانــــــی بـه آنـکــه بـغـض فـرو خورده ی تو خواهد بود غـــزل غــــزل گــریــه چـشــم هـــای بــارانـی کسی که اینهمه سال عاشقش...چه فرقی داشت؟ همینـکـــه عـاشــــق او بـــوده ای و مـی مـانــی زمیـن به دور مـدار خــــودش نمــی چـــرخــــد مگـــر مــرا تــو بــه دور خــودت بچـــرخـانـی شبیــه کعبـــه طــوافت کنـم بگـــو خــوب است؟ بگــو چــه کــار کنـــم تــا کـــه رو نگـردانـــی؟ بخــوان بــه لهجــه مــن از شمـــال سـرگــردان تــو شـــاه بیـت منـــی تــوی ایـــن غــزلـخـوانـی اگــر زمیـــن و زمــان را بــه هــم بـبــافـی بـــاز نمــی رســـد غـــزلـی هــم بـه ایــن پــریشـــانــی هـــوای چـشــم تـــو را داشــتــــم ولــــی دیــــدم کــه دل زدم بــه همیـــن مــوج هــــای طوفــانــی فقــط بــرای تـــو گفـتـــم غــــزل کـه پـی بـبـــرم " بـــه نــاتــوانــــی ایـن دست هـــای سیمـــانی "*
*فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 شهریور1388ساعت 19:16 توسط مرضیه فرمانی |
|
|
این گریه های پشت هم آخر برای چیست؟ هشتادو هشت یک سره ابری ست نازنین این لحظه ها که نیستی آتش به پا کنی دردی به جز نبودن تو نیست نازنین
با یک مشت حرف ِ تلخ /تر از همیشه ...
باران به شیشه می زند آرام / تر بخواب دست مرا بگیر و رها شو از این عذاب با این سکوت راه به جایی نمی بریم حرفی بزن برام از این حس بی جواب تو با کدام پنجره هم صحبتی هنوز!؟ من را گرفته وسوسه ی تلخ اضطراب از ضبط صوت روشن تو پخش می شود موسیقی ملایم باران و آفتاب از هفت رنگ سفره ی رنگین کمانی ات ماهی کوچک غزلت را بگیر از آب [][][] سیگار نیمه روشن و نور کم اتاق خاکستری عکس تو در چارچوب قاب یک مشت کاغذ و غزل نیمه کاره و دنیای کوچک من و این عشق بی حساب که گُر گرفتم از تو و تب دارم از خودم این کار هر شبم شده خیس ست رختخواب می سوزم از حرارت این عشق در خودم سر گیجه های هر شبه ی مست بیخودم می خواستم شروع غزل های من شوی تو شمس می شوی و من ِ بی تو مولوی باران گرفته می زند آرام شیشه را از تو شروع می شود و تا همیشه را دست مرا گرفته ای و خواب می روی این بار چندم ست که عاشق نمی شوی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 15:11 توسط مرضیه فرمانی |
|
|
به زودی ... با یک مشت حرف تلخ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 10:30 توسط مرضیه فرمانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
مرضیه فرمانی
1368/6/14 دانشجوی زبان وادبیات عرب سمنان ساکن رشت |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 فروردین 1388 |
|
RSS
|